دروغ می گفت!
دیگری را دوست می داشت.
بارهاپرسیدم دوستم داری؟گفت: آری
تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم گفتم راست بگو تو را خواهم بخشید
آیا دل به دیگری بستی؟گفت:نه
فریاد زدم:بگو راستش را! هرچه هست تو را خواهم بخشید
و از گناهت هر چه سنگین تر باشد خواهم گذشت.
عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمدو گفت:مرا ببخش دیگری رادوست دارم.
گفتم سالها تو به من دروغ می گفتی اینبار هم من به تو دروغ گفتم ,تو را نخواهم بخشید...
دیگری را دوست می داشت.
بارهاپرسیدم دوستم داری؟گفت: آری
تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم گفتم راست بگو تو را خواهم بخشید
آیا دل به دیگری بستی؟گفت:نه
فریاد زدم:بگو راستش را! هرچه هست تو را خواهم بخشید
و از گناهت هر چه سنگین تر باشد خواهم گذشت.
عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمدو گفت:مرا ببخش دیگری رادوست دارم.
گفتم سالها تو به من دروغ می گفتی اینبار هم من به تو دروغ گفتم ,تو را نخواهم بخشید...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:48 توسط نیلوفر
|