دروغ می گفت!
دیگری را دوست می داشت.
بارهاپرسیدم دوستم داری؟گفت: آری

تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم گفتم راست بگو تو را خواهم بخشید


آیا دل به دیگری بستی؟گفت:نه

فریاد زدم:بگو راستش را! هرچه هست تو را خواهم بخشید
و از گناهت هر چه سنگین تر باشد خواهم گذشت.
عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمدو گفت:مرا ببخش دیگری رادوست دارم.
گفتم سالها تو به من دروغ می گفتی اینبار هم من به تو دروغ گفتم ,تو را نخواهم بخشید...