حَســــــرَتــ ـــــ !
یعنے رو بـہ رویــــَــــمـ نِشَستـہ اے
وَ باز خیســـــےِ چِشمـــانــَـمـ را ،
آن دَستمآلِ خُشکــِ بے اِحسآس پاکــ کُنــَـــد
حَســــــرَتــ ـــــ !
یَعنے شآنـہ هایَتــ دوش بـہ دوشـَــــــمـ باشَد
اَما نَتوانــَــم اَز دِلتَنگے بـہ آن پَناه بِبـــــــرَمـ
حَســــــرَتــ ـــــ !
یَعنے تــــ ــــو کـہ در عینِ بـــــــــودَنتــ
داشتَنتــ را آرزو مے کُنــــَــــمـ...

هرگز با احمق ها بحث نکنید
آنها اول شما را تا سطح خودشان پایین می کشند
بعد با تجربه ی یک عمر زندگی در آن سطح، شما را شکست می دهند
(مارک تواین)

ما"مـــرد"هستیم

دستانمان از تو زِبرتر و پهن تر است


صورتمان ته ریشى دارد

دلگیراز بی وفایی ها،امادلمان دریاست!

جاىِ گریـه كردن به بالكن میرویم و می اندیشیم!


ما با همـان دستان پهن و زبر تو را نوازش میكنیم!


دریایی از گرفتاری هم باشیم ، ولی. با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم تاتو آرام شوى!

آنقـدر ما را نامــــرد"نخوان" آنقدرپول و ماشین وثـــــروتمان را"نسنج"

فقط به ما"دلت رابده" تا زمین و زمان رابرایت بدوزیم

ای کسانی ک امشب رو تو مهمونیه هالووین به سر میبرید.... .
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچی،تو روحتون !!

یه زمانی آدمها دوست داشتن که اولین عشق یه نفر باشن الان باید دعا کنن که آخریش باشن.

سر کلاس بودیم گوشی یکی از بجه ها هی زنگ میخورد استاد چندبار تذکر داد دید فایده نداره یهو گوشی دختره رو گرفت گفت مشترک مورد نظر سر کلاس میباشد و گوشی رو قطع کرد کلاس رفت رو هوا
اون یارو بنده خدا پشت خط هم دیگه کلا بیخیال شد

طرف دو ماهه رفته ترکیه ، بهش زنگ میزنم میگم کِی برمی گردی...
میگه : آگِست هانی..
.
.
آخه مگه تو ترکیه انگلیسی حرف میزنن که تو الان نمیتونی فارسی زِر بزنی؟
من :|


خدا !
زمین را برای چه آفریدی؟؟!!
...
اینجا ، روی زمین تو،
همه "از خود راضی" هستند
ولی
هیچکس از خودش هم راضی نیست
چه برسد به اینکه تو از ما ...... !!

آرزوی خیلی ها بوده ام !

چون تو ....
که آرزوی منی !


حسرت ....

حسرت خنده از ته دل


حسرت زار زدن با صدای بلند


حسرت قهقهه زدن


حسرت تركیدن بغض


تو بغل تو .....


حسرت رفاقت ، صداقت ، حقیقت ، عدالت ...


حسرت خیلی چیزا به دلمونه ...


حسرت با تو بودنم روش !!!

راحتــ بگمـ ،
نـوشتـہ هـاﮮ مـטּ مخـاطبــ نـداره،

مخـاطبــ نـوشتـہ هـایمـ


بـہ سـادگـﮯ یڪ لبخنـد "رهـایمـ" ڪرده !

هـر روز مـﮯ پـوشـانمـ دلتنگـﮯ امـ

را بـا بستـرﮮ از ڪلمـاتــ !


امـا بـاز ڪسـﮯ در دلمـ


" تـــو "


را صـدا مـﮯ زنـد...!

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!